مریمْْ گلی

یا حق

سلام

 

می خوام بنویسم از یه سری احساس که نمی دونم چقدر توجه می کنیم بهشون. که چقدر تنهاییم توی خلوت خودمون و فکر می کنیم. اگه تو خودت برداشتت از کارهایی که می کنی همونی باشه که بقیه هم می بینن، خیلی قشنگ نیست. اگه توی لیستت ننوشتی فکر کردن به فلان موضوع، یا قدم زدن با فلان دوست، یا فاتحه خوندن برای فلان کس یا هزار تا چیز مهم دیگه، اونوقت تو همونی که بقیه هم می بینن و من نمی پسندم. تنها باش کمی.

نه تنها دلم برای خود آدم ها، بلکه جدیداً دلم برای صدای اونها هم تنگ میشه. خیلی. آنقدری که دلم قیژ میره واسه ی صدای آدم ها با اون لرزش خاصی که گاهی توی صدای یه دوست هنگام کفتن یه حرف دو نفره ی بین خودمون بمونه ی شیرین پیدا میشه.

هر چند صدای همایون شجریان اون لرزش شیرین صدای دوست رو نداره، ولی دلم واسه ی صدای اون هم تنگ شده بود که با این کاست جدید"با ستاره ها" یه کمی دلمو باز کرد. البنته به قشنگی نقش خیال نبود.

سنگدلا چرا دگر جور و جفا نمی کنی                    جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی

"و ماییم تشنگان جور و جفای سنگدل دوست."

گاهی انقدر از غم خوشم میاد که دلم واسه غم تنگ می شه و از نبود غم غمگین می شم. چه خوبه که آدم همیشه یه دردی داشته باشه. و آدم ها به اندازه ی بزرگی دردشون بزرگ می شن. گاهی حالمو به هم می زنن کسانی که فقط تا وقتی خوبن که غمی ندارن. ونمی دونن چه ثوابی داره که با اینکه غم داری، یه غمی رو از دل کسی بیرون کنی.  طبیبی که درد بیمارش رو نفهمه که طبیب نیست.من غم دارم و خیلی وقتا انقدر حالم گرفته است که نمی تونم چیزی رو تحمل کنم. ولی میبالم از اینکه غم دارم.

خیلی لذت داره که غم داری و ساعت هشت و نیم شب که همه دارن می دون تا برسن به خونه، هیچ اعتنایی به آدمای اطرافت نکنی و حتی به جیب خالیت هم اهمیت ندی و مسیرت رو عوض کنی وبری زیر برج آزادی بایستی و به ماه که امشب کامله نگاه کنی و پوزخند بزنی به همه ی آدمایی که این منظره رو نمی بینن. بعد هم دست کنی توی جیبت و موبایل عاریتی برادر رو در بیاری و به یه دوست اس ام اس بزنی:

Salam. Miduni alan koja am? Zire borje azafi. Mah ham kamele. Jat khali…

و منتظر شنیدن صدای رسیدن اس ام اس دوست می شینی و این انتظار، در واقع انتظاریه برای ثبت این واقعه. چون تا نگی، انگار نیست.

گاهی اعصابم خرد میشه که چرا آدم ها اینقدر حرص می زنن. برای چیزایی از زندگیشون که بقیه هم می بینن. ولی دو زار توجه نمی کنن به اونی که فقط خودشون می بینن. درون، آرامش، خدا، عشق... و همه ش دنبال مشغولیتی برای پر کردن تنها ساعات باقیمانده برای خلوت و تنهایی. اخه تویی که صبح تا شب به ظاهر گره باز می کنی و تا "آزافی" رو میبینی توی کیبوردت دور و بر"اف" دنبال "دی" می گردی و یه نفس راحت می کشی، یه ذره به دلت نگاه کن. پر از غلط تایپیه.

یه آیه دلمو لرزوند. داشت داغونم می کرد. چند روزی ذهنمو مشغول کرده بود:

" تلک الدار الآخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا    والعاقبه للمتقین"  همین.

خیلی لذت داره پیدا کردن شماره ی یه آدمی که دو سال و هشت ماه پیش با کلی امید بهت شماره داده و یواش یواش داشته از شنیدن صدات نا امید می شده. وزنگ زدن بهش. وشاد کردنش. 0773485 این کد شبانکاره است. اردوی جهادی نوروز 83. و خیلی جای دلتنگی داره اگه یه شماره با همین کد دو روز بعد بهت زنگ بزنه و بگه : " عارف هستم. ترک تحصیل کردم. آقا فرهاد توی تهران کار پیدا میشه." و تو با اینکه می دونی عمراً، ولی می گی حتماً برات سوال میکنم، تا یه هفته ی دیگه به این دل شادی ببخشی. یه دل 15 ساله که هیچ فرقی با من و تو نداشته. اون هم آدم بوده. ولی یه هفته دیگه رو چیکار کنم؟ دلم گرفت....  قدر بدونید،  قدر...

خیلی لذت داره دو ساعت و خرده ای سرما رو تحمل کردن برای دیدن یه نفر که دلت براش شده قد یه نخود. بعد هم با اینکه کلی عصبانی هستی، بفهمی که طفلکی مریض بوده و نتونسته بیاد. و همه ی اون دو ساعت و عصبانیتشو فراموش می کنی و حاضری یه ماه مریض باشی و اون حتی یه روز هم ناخوش احوال نباشه. راه بیست دقیقه ای رو توی پنج دقیقه بری تا ببینیش. اصلاً سرش منت نمی ذارم. چون خیلی لذت داره...

خیلی غربت داره حیاط دانشگاه ساعت هفت صبح. وقتی که دانشگاه تقریباً خالیه و تو به خاطر نیم ساعت وقتی که داری، می تونی بری مسجد دانشگاه. حیاط مسجد بوی سه تا شهید دفن شده در حیاط رو گرفته. می ایستی و شروع می کنی به حرف زدن. حرفایی که شاید تا اون موقع حتی بهشون فکر نکردی ولی اون سه تا کمکت میکنن تا تو بگی اون حرفایی رو که باید بگی. سرما، آسمون آبی، صدای جاروی فراش ازدور، نگاه سنگین پسری که متعجبه از دیدنت اون هم از دور، و صدای نجوای شیرین دختری که کنارت ایستاده و اون هم به بهونه ی فاتحه، داره حرف دلش رو می زنه. اینا همه ی چیزای مهمیه که می تونم ببینم. و نمی بینم اون کلاس درس کوچیکی که کناره مسجده و تخته ش به انظار دردهای گچی امروزه. مهم نیست. یا حداقل به اندازه ی شنیدن صدای نجوای یه دل مهم نیست. همینه دیگه. بی خیال. فقط همینه....

خیلی لذت داره وقتی بیش از حد انتظارت چیز دستگیرت بشه. شاید از یه دوست، یا یه کتاب، یا یه فیلم. آره منظورم فیلم "وقتی همه خواب بودند"ه. صحنه رمی جمرات آخرش پروازم داد. همچنین همه ی اونایی رو که اونجا بودن. حتی دختر و پسرهای نامزدی که اومده بودن سینما که با نامزدشون هم سینما رفته باشن. خیلی باشکوه بو صحنه های فیلم. و باشکوه تر دل اون پیرزن.

چقدر لذت داره که توی میدون شلوغ آزادی، یه دفعه یه بیت شعر یادت بیاد و وادارت کنه که لبخند بزنی. حتی اگه همون موقع آدامس اوکالیپتوس ت طعم سرب هوا رو گرفته باشه، دلتو می شوره و تو رو به یاد یه آدم میندازه. همین کافیه برای یه روزت. فقط یه بیت شعر:

به خویش هم نتوانم گریخت از تو که عیب است           ز آشناتری اکنون به آشنا بگریزم

اگه یه روز از خونه زدی بیرون و دل هیچ کس رو شاد نکردی توی اون روز، آخ که چه بد روزی داشتی. و چه بده که یه روز از خونه بیای بیرون بدون امید به این که یه آشنا رو ببینی. مهم هم نیست که چقدر کم باشه مدت دیدار. ومهم هم نیست که بهونه ی دیگه ای داری یا نه. وحتی اگه اون آشنا فکر کنه که تو به بهونه ی همایش سیری در اندیشه حافظ میری اونجا یا نه. و چه بده که آشایانت رو پونزده روز نبینی.

پنج شنبه و جمعه رو توی ماسوله ام. اولین روستای جهان. ابیانه، دومین روستای جهان که قربانی امتحان فیزیک شد. ان شاالله بهمن هم میرم یزد. شهری که عاشقشم. و ایران... شکر میکنم که دارم جایی زندگی می کنم که برای دیدن قشنگترین جاهای دنیا نیازی به ویزا ندارم و خودم جزیی از اون حساب میشم. یه ایرانی.

مردم یزد از قدیم آب رو مهم ترین چیز برای زندگی می دونستن. به دلیل همین عقیده، توی کویری ترین نقطه ی ایران آب رو انقدر جاری کردن که هنوزهم سه هزار تا قنات فعال دارن.و این مردم حتی اگه جسمشون زیر خاک باشه، زنده اند. چون زندگی رو و حیات رو جاری کردن. و به خاطر آرمانشون همیشه زنده موندن. خوشحالم که دارم جایی زندگی می کنم که آرمان مردمش یه چیزی فراتر از آسایش و مسکنه. بلکه حیات ابدی . باور کنید یه مقنی می تونست واسه کل عمرش یه آبی پیدا کنه و زنده بمونه. ولی یه قنات رو به همه ی مشقاتش ایجاد می کرد تا زنده بمونه برای همیشه... از ایران حرف زیاد هست و مجال کم... از اون شهیدایی که اونا هم رفتن تا جاویدان بشن و از هزار و یک چیز دیگه که جای دیگه نمی شه حتی گوشه ای از اونو پیدا کرد....

دفعه ی بعدی که خواستم باهات حرف بزنم یه ترازو می ذارم زیر پام تا ببینی که چقدر سبک می شم...

و از خواجه حافظ چیزی نگفتم... ان شاالله تابستون سال بعد شیرازم...

 

دلم واسه ی یه بنده خدایی خیلی تنگ شده. 15 ساله که ندیدمش. و من 15 سال پیش به مدت چهار پنج سال مریض شدم. و الآن می فهمم که به ظاهر سلامتمو پیدا کردم. چون اگه ظاهری نبود که الآن اینقدر دلم براش تنگ نمیشد.

 

خیلی لذت داره که توی یه رابطه برسی به جایی که فقط بتونی بگی ..."چشم". بدون اینکه دنبال دلیل بگردی. و چه لذتی داره اگه این اتفاق توی رابطه ت با اون یکتای رحمان باشه... یه مقام به نام تسلیم...

برای تو...

چی؟ ساکت شم؟ آخه.....   چشم.

 

یا علی

فرهاد

هیسسسسس

یاحق

سلام

دوست ندارم اسمشو بذارم تعطیلی ولی تا ۲۵ آبان نیستیم. به امید دیدار.

یا علی

دلشده ها

تنگ دلی های گاه به گاه

یا او

 

سلام

 

ده روز گذشته، نه من و نه فرهاد دستی به نوشتن نبردیم. مطمئنم اگه شما هم جای ما بودید یا لااقل جای یکی از ما دو نفر، چنین شرایطی رو داشتید. اما افسوس که نمی تونید جای ما باشید ...!

 

دلتنگی یکم: این چند روز سرم خیلی شلوغ بود. شلوغ، اما نه از نوع کارو کارو کار... از نوع فکری.می دونید چیه... از نظر من بدترین نوع و آزار دهنده ترین مشغله، مشغولیت ذهنی و روحیه... گاهی انقدر آدم رو کلافه می کنه که حتی قدرت خوابیدن رو ازش می گیره... بهتر بگم، تمام کارهای آدم رو تحت تاثیر قرار میده... اصلا آدم رو تو خودش ذوب می کنه!

اما بالاخره تمام شد. هنوز یک ماه نگذشته بود که دل تنگ شدم! می خواستم برخلاف همیشه، خلاف جهت آب شنا کنم. شنا کردنی به ارزش این دنیا و اون دنیا! احساس مس کردم که می تونم با همه چیز کنار بیام ... با تغییر مسیر زندگیم . این درد تنها من نیست. درد ما دوتا هم نیست ... درد خیلی هاست. کور شده بودم ... غیر از اون یک روز جمعه که تمام وقت طول روزم صرف فکر کردن به همین مسئله شد، تقریبا سه ساعت با خانواده ام در این مورد بحث کردم، که نتیجه بحث چیزی نشد جز برگشتن به سر خانه اول... هر چه خودت فکر میکنی... آینده مال توست. جمعه قبل کلی بر سر این موضوع با خودم و دو تن از دوستان کلنجار رفتم، اما نشد ... یعنی نتونستم. ای کاش واسه تغییر مسیر زندگیم انتخاب بهتری داشتم ... کاری بس عجیب که حتی گفتنش هم به اندازه سختیش سخته!

 شب جمعه رو کردم به خواجه تا ببینم اون در این مورد چی میگه ...

 

خدا را کم نشین با خرقه پوشان                    رخ از رندان بی سامان مپوشان

دری خرقه بسی آلودگی هست                     خوشا وقت قبای می فروشان

تو نازک طبعی و طاقت نیاری                     گرانی های مشتی دلق پوشان

...

 

می بینید .. حتی خواجه هم جوابم کرد.

به نظرم خیلی خوب شد که چنین روزهایی رو گذروندم.حس می کنم که گاهی از اوقات آدم بین دل و عقل خودش گرفتاربشه، خوبه ... لااقل باعث میشه که آدم خودش رو بیشتر بشناسه، قدرتش زیاد بشه... با غرور سرش رو بالا بگیره ... بگه: نه!

 

دلتنگی دوم: یک ماه از شروع کلاس های دانشگاه می گذره. احساس می کنم که خیلی از بچه هامون رو شناختم. اصولا جوون ها دو دسته اند؛ یا خیلی زود خودشون رو بروز می دن، ویا خیلی مرموزانه و با تناقض رفتار می کنن. خوشبختانه در بین بچه هامون از گروه دوم نداریم، به همین خاطر بهتره که یکمی با اونها گرم بگیری ... یا کافیه که به صبحت هاشون سر کلاس یا اخلاق و رفتارشون نگاه کنی تا همه چیز رو ببینی .. همه چیز.

این چند وقته چند بار شده که به حال خودم تاسف بخورم. وقت می بینی جوونکی سر کلاس بلند می شه و نظری میده.. نظری که به عقیده من خیلی دور از ذهن و برای من و شما اشتباه بودن اون بسیار واضحه ... ولی در کمال ناباوری می بینی که عده کثری از اون حمایت می کنن! حتی ذره هم عقب نشینی نمی کنن ... این جور وقت هاست که دلم می خواد پاشم و عقیدم رو فریاد بزنم ... عقیده ای که مطمئنم بدون دلیل نپذیرفتم... ولی دل تنگ می شم زمانی که می بینم؛ ناتوانم ... دریغ از این هفت سال . احساس می کنم که هفت سال در محیطی چنین و چنان بودم ولی ذره نتوستم از اون استفاده کنم ... حتی برای اثبات عقیدم مشکل دارم.

 

دلتنگی سوم: چند وقت پیش یه مطلب داده بودم در مورد شیرخوارگاه آمنه، که توش از دل تنگی هام نوشته بودم ... از اینکه خیلی دلم می خواد یه روزی پام رو اونجا بذارم و .. خوشبختانه همچین روزی برام جور شده... چند وقت دیگه حتما از رفتنمون به شیرخوارگاه می نویسم (!). با این برنامه ای که شبکه تهران در شبهای ماه رمضان در مورد بهزیستی پخش کرد، فکر کنم اون دسته از بچه ها که نوشته قبلیه من رو در این مورد جدی نگرفتن ...قانع شده باشن که من حق دارم که هر روز که نگاهم به این طفل معصوم ها می افته دل یه جوری بشه!

 

دلتنگی چهارم: شنبه برای اولین بار تو تموم عمرم، دلم لرزید... لرزشی از نوع دیگر. لرزیدنی که ممکنه پس لرزه هاش تا چهارسال، و یا حتی بیشتر دل منو آزار بده ...

اما هر جور که بوده و هست تو این دو، سه روزه به خودم فهموندم که باید محکمتر از این حرف ها باشم تا به این راحتی ها  ...

 

دلتنگی آخر:    مردم همه تو را به خدا سوگند می دهند

                                                                         اما برای من،

                                                                                      تو آن همیشه ای که خدارا به تو سوگند می دهم!

 

رضا

 

 

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ...

یا حق

 سلام

۲۰ مهر روز حافظ

تاب ننوشتن نیاوردم. دلم انقدر بیقراره که نمیدونید. دارم آواز نقش خیال همایون شجریان رو گوش می کنم.

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

                                                                                                                                                               سعدی

درسته که روز بزرگداشت حضرت حافظ ه و اصلاً به همین دلیل شرمنده ی آقا رضا شدم و رو مطلب جدیدش مطلب دادم ولی این بیت از سعدی رو هم می نویسم. چون الآن بدون این شعر که داره تو گوشم صدا می کنه حس نوشتن ندارم.

ولی از حضرت حافظ بگم:

از سال دوم راهنمایی که رفتم تو خط شعر و ادبیات، سال گذشته از همه ی سالها کمتر حافظ خوندم. در وصف حافظ همین تجربه ی یک ساله بس که تغییرات روحی زیادی داشتم. یعنی از نظر علایق و حتی طرز تفکر تاثیر حافظ رو حس کردم. که اگه نباشه چقدر خلأش توی زندگیم احساس می شه.

دوست دارم حداقل یه چیزای مفیدی از حضرت بگم که به یه دردی بخوره حرفام. نوزدهم مهر ماه توی دانشکده ی برق یه همایش در مقام حافظ برگزار شد که سخنران مجلس حرفای جالبی می زد. خیلی ساده ونه ماوراء انسان و نه حرفهایی که ما فقط لذت ببریم و نفهمیم. داشت می گفت که چرا حافظ حافظ شده. می گفت که حافظ شناسی با تقریب خوبی به قرآن شناسی ربط داره. چون حافظ قرآن رو در تمام دیوان خود ساری و جاری کرده.

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ                   به قرآنی که اندر سینه داری

نگاه حافظ به جهان خلقت نگاهی حکیمانه است که همه چیز رو به چشم زیبایی دیده که ((جهان چون چشم و خط و خال و ابروست)) .

من خیلی نمی خوام حرفای کپی شده ی اون سخنران رو بنویسم. به همین چند جمله ای که آوردم بسنده می کنم و از دل خودم می نویسم. از این که چقدر دوست دارم یه روزی برم شیراز و بنشینم کنار آرامگاه حافظ. ببینم منو می بره یا نه.  می بره یا یادم رفته همه ی احساساتی که داشتم.

 

 

دینی که به حافظ دارم رو یادم نمیره. شاید اگه آشنایی من با حافظ نبود من اصلاً این آدمی که هستم نبودم. اغراق نمی کنم. قسمت عظیمی از روحیات من با حافظ خوندن هر شبم شکل گرفته. و نمی دونم که چرا تا حالا با قرآن هم نتونستم تا این حد ارتباط برقرار کنم(البته  کم سعادتی خودم هم بوده.) شوری که تو شعر حافظ دیدم جای دیگه ای نبوده. هنر توی شعر حافظ موج می زنه. من خودم بعضی از شعرای حافظ رو که می خونم یاد یه تابلوی خیلی شلوغ مینیاتور می افتم. یا برعکس وقتی یه نقاشی فوق العاده می بینم بی اختیار یاد دیوان حافظ می افتم ونه شاعر دیگه ای.

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند               سیه چشمان کشمیری و و ترکان سمرقندی

این جور ترکیب کلمات رو از هیچ شاعر دیگه ای سراغ ندارم. انقدر شورانگیز و آشنا با جان.

نمی دونم چرا اینقدر پراکنده گویی کردم و میدونم که اصلاً مطلبم در شأن حافظ نبوده ولی من فقط خواستم حسم رو در مورد این مایه فخر ما و تمام بشریت که همه می خوان اونو به خودشون منتسب کنند بیان کنم.

وتلاقی روز بزرگداشت حافظ رو با لیالی مبارک قدر به فال نیک می گیرم و از خود خواجه می گم:

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن                 سرخوش آمد یار و  جامی بر کنار طاق بود

 

امید وارم شبای قدرتونو قدر بدونید و حیفش نکنید و لطفاً اگه قصد دارید به مجلسی برید خیلی دقت کنید چون شما هم مسئول حرفهایی که اونجا زده میشه هستید چون مشتری اونجا و باعث گرم بودن مجلسش بودید و در صورت انتخاب غلط دودش فقط تو چشم شما نمیره. بلکه باعث می شه این مجالس همچنان پابرجا بمونن و افراد بیشتری رو گمراه کنن. مجالسی که توش زیاد می گن زود باشید سعی خودتونو بکنید بخشیده بشید و بار گناهاتونو برای شبای قدر سال بعد سبک تر کنید و یه سال راحت تر گناه کنید. کاش ماه رمضون شبها هم روزه دار بودیم تا هرکسی الکی جرأت نمی کرد که به اسم اعظم الله قسم دروغ بخوره و بگه بک یا الله.

 خلاصه....آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است....

و یه شعر زیبا از حضرت :

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی                  وین دفتر بی معنی غرق مب ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندانکه نگه کردم                       در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت اندیشی دور است زدرویشی                هم سینه پرآتش به هم دیده پرآب اولی

برای تو...

از همچو تو دلداری دل بر نکنم آری              چون تاب کشم باری زان زلف بتاب اولی

 

یا علی

 

فرهاد

 

شکوه دیروز

سلام

یا او

«قبل مقدمه!» ماه مهر خدا به نیمه رسیده ، تو رو جون هرکی دوست دارین... استفاده کنین. مثل من نباشید!

 

«مقدمه!»چند وقتی می شه که از روزنامه خوندنم افتادم، تازه داشتم چند روز یه بار یه روزنامه می گرفتم تا به قول خودم، فرهنگ خوندن رو تو خودم جا بیاندازم... کلی تلاش کرده بودم که این روزنامه رونه تنها به خاطر صفحه ورزشی و حوادث اون نخرم... رو آورده بودم به صفحات فرهنگی و خانواده و تاریخ و... تا یه چیزایی به داشته هام اضافه کنم... اما، اما نشد، درست تر بگم: نگذاشتند بشه! نگذاشتند چشم و دل مردم باز بشه. تازه داشت خودش رو بین مردم جا می کرد که.... تخته شد!! شرق تنها روزنامه ای بود که از نظر من پولی که آدم واسش می داد ارزش داشت... یه جایی خوندم که در مورد بسته شدن این روزنامه نوشته بود: یادمون باشه، آدم بهتره از پله های محبوبیت با احتیاط بالا بره ... تا به روزگار شرق و شرقیان دچار نشه!

مطلب زیرین یکی از مواردیه که من به خاطر همین چند خط این روزنامه رو خریدم، بهتره دیدم بنا به مناسبت این روز ازش استفادش کنم. اولش هم بگم که لطفا از خوندن این دست مطالب ها شاکی نشید ...گاهی وقتا تنوع هم خوبه... می دونم خیلی زیاده ... امادیدم اگه یادی ازش نکنم ستم کردم...

 

ماه مهر و روز مهر و جشن فرخ مهرگان     مهر بفزا ای نگار مهرچهر مهربان

 

جشن مهرگان یکى از کهن ترین جشن ها و گردهمایى هاى هندو ایرانى است که در ستایش و نیایش ایزد بزرگ و کهن هندو ایرانى به نام مهر یا میترا (در اوستا و پارسى باستان «میثره»، در سانسکریت «میتره»)، ایزد نام آور روشنایى، پیمان، دوستى و محبت و خداى بزرگ دین مهرى (و میترائیسم بعدى) برگزار مى شود.

«مى ستاییم مهر دارنده دشت هاى پهناور را او که آگاه به گفتار راستین است، آن انجمن آرایى که داراى هزار گوش است، آن خوش اندامى که داراى هزار چشم است، آن بلندبالاى برومندى که در فرازناى آسمان ایستاده و نگاهبانى نیرومند و به خواب نرونده است.» (اوستا، مهر یشت، بند ۷).

این جشن مانند جشن نوروز شش روز بود و به مهرگان خاصه و عامه تعبیر مى شد. بنا به گاهنامه کنونى جشن مهرگان از آغاز روز دهم ماه مهر شروع مى شود و به روز رام از ماه مهر که شانزدهم مهرماه است پایان مى پذیرد. این جشن مسلماً مانند نوروز چندین هزاره را پشت سر نهاده است.جشن مهرگان براى همه مردم به ویژه کشاورزان اهمیت خاصى داشت. چون در آغاز پاییز آنان غلات و حبوبات و میوه هاى خود را برداشته و دوران استراحت و آرامش را در پیش داشتند، لذا در این روز به شکرگزارى پروردگار جهان مى پرداختند.از طرفى بنا به اعتقاد ایرانیان باستان نخستین زن و مرد آریایى به نام «مشیه و مشیانه» در چنین روزى به خواست پروردگار از صورت گیاهى به صورت آدمى درآمدند

ایزد مهر در ایران باستان و آئین زرتشت نگاهدار و نگاهبان عهد و پیمان بود. هر کس نقض پیمان مى کرد و قول و عهد خود را مى شکست و گرامى نمى داشت مورد خشم و بى مهرى ایزد مهر قرار مى گرفت. نمودار این ویژگى ایزد مهر حلقه گردیست که قرص خورشید مدور را به یاد مى آورد.این حلقه مهر و پیمان که یک باور اخلاقى ایران کهن است امروز مورد پذیرش جهان متمدن قرار گرفته و بر انگشت همه همسران در بیشتر کشورهاى متمدن جلوه گرى مى کند و به هر همسرى با زبان دل مى گوید که با یکدیگر مهر بورزید و با هم مهربان باشید و پیمان زناشویى خود را نگسلید و فرزندانتان را در آغوش مهر و محبت خانواده پرورش دهید. در بعضى از کتیبه ها و سنگ نوشته هایى که باقى مانده از جمله در طاق بستان کرمانشاه موبد موبدان در حالى که ایزد مهر پشت سر او ایستاده و پشتیبان اوست، حلقه مهر را به پادشاه دوران مى دهد تا با ملت خود که به منزله فرزندان او هستند مهربان باشد و مهرورزى کند و این خواست اهورامزداست و در غیر این صورت فره ایزدى و یاورى اهورایى از او سلب خواهد شد.
به هر حال جشن مهرگان جشن پیروزى کاوه بر ضحاک و داریوش بر گئوماتا و زایش نخستین زن و مرد آریایى (مشیه و مشیانه) و جشن برداشت محصول کشاورزى و میوه ها و جشن اعتدال هوا و برابرى روز و شب و استراحت کشاورزان است.

 مردمان در این روز تا حد امکان با جامه هاى ارغوانى (یا دست کم با آرایه هاى ارغوانى) در جایگاه گردهمایى هاى همگانى در شهر یا روستاى خود گرد مى آمده اند در حالى که هر یک چند «نبشته شادباش» یا به قول امروزى ها کارت تبریک براى هدیه به همراه داشته اند. این شادباش ها را معمولاً با بوى خوشى همراه مى ساختند ودر لفافه ای زیبا می پیچیدن....  .
در میانه خوان یا سفره مهرگانى که از پارچه اى ارغوانى رنگ تشکیل شده بود، گل «همیشه شکفته» مى نهادند و پیرامون آن را با گل هاى دیگر آذین مى کردند.

در پیرامون این گل ها، چند شاخه درخت گز و هوم و مورد نیز مى نهادند و گونه هایى از میوه هاى پاییزى که ترجیحاً به رنگ سرخ باشد به این سفره اضافه مى شد. میوه هایى مانند: سنجد، انگور، انار، سیب، به، ترنج (بالنگ)، انجیر، بادام، پسته، فندق، گردو، کنار، زالزالک، ازگیل، خرما، خرمالو و چندى از بوداده ها همچون تخمه و نخودچى.دیگر خوراکى هاى خوان مهرگانى عبارت بود از آشامیدنى و نانى مخصوص. نوشیدنى از عصاره گیاه هوم که با آب یا شیر رقیق شده بود فراهم مى شد و همه باشندگان جشن، به نشانه پیمان از یک جام مى نوشند .نان مخصوص مهرگان از آمیختن آرد هفت نوع غله گوناگون تهیه مى گردید. غله ها و حبوباتى مانند گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن. دیگر لازمه هاى سفره مهرگان عبارت بود از: شمع، آینه، گلاب، اوستا، شکر، شیرینى و خوردنى هاى محلى.آنان پس از خوردن نان و نوشیدنى به موسیقى و پایکوبى هاى گروهى مى پرداختند و سرود هایى از مهریشت را با آواز یا بدون آن مى خوانده اند
شعله هاى آتشدانى برافروخته پذیراى خوشبویى ها(مانند اسپند و زعفران و عنبر) مى شد و نیز گیاهانى چون هوم که موجب خروشان شدن آتش مى شوند.در پایان مراسم، شعله هاى فروزان آتش، شاهد دستانى بود که با فشردن همدیگر به طور دسته جمعى، برپایبندى خود بر پیمان هاى گذشته تاکید مى کردند.             شرق ۱۵/مهر/۸۳

رضا